
شبـانه هاي مرا مي شـود سحـر باشي
و مي شود كه از اين نيز خوبتر بـاشي
تـــداوم مــن و دريـا و آسمـان بـا تو
هميشگيست ـ اگر تو هم رهگذر باشي
نيــازمنــد تــوأم مثل زخـم لب بسته
خـوشــاترآنكــه تو گهگاه نيشتر باشي
غروب و سوختن ابر و من تماشاييست
ولــي مبــادا تــو اينگونه شعلهور بـاشي
ببين چه دلخوشي سادهاي ؛ همينم بس
كه يــاد من ـ به هر انــدازه مختصر باشي
چقــدر دفتــر كـم رنــگ ، روح ميگيـــرد
تــو در حــواشي ايــن متن هم اگر باشي
دوبــاره جـــذبه بـه پــرواز ميدهد شعرم
كبــوتران مــرا اگـــر تــو بال و پر باشي
نــگاه ميكنــي و مـــن زشـوق مي ميرم
هميشه بهر من اي چشم خوش خبر باشي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:4  توسط مريم
|



امروز لبريزم، من لبريزم از بودن ، سرشارم از عشق، از زندگي و از ترنم
امروز بار ديگر با زندگي بيعت مي كنم ، با آدمها ، با ستارهها ، با آسمان ، آب و با خاك دست دوستي مي دهم
امروز من متولد مي شوم ، دلم را در كوچه پس كوچههاي زندگي رها ميكنم و به صداي ثانيههاي در حال فرار گوش مي دهم
امروز دل آزردگي هايم را به دست باد مي سپارم ، دل خوشي هايم را از نسيم مي گيرم
امروز من متولد ميشوم ، بسان خورشيد كه هنگام طلوع از پشت كوه ها سرك ميكشد از پشت پرجين هاي زندگي سرك ميكشم تا شايد از همان آغاز چيزي را بيابم كه ميخواهم اين بار مي خواهم شعر زندگي را از صداي باران بگيرم و زير لب هاي اقاقيا زمزمه كنم
تن پوشم را از شكوفه هاي سپيد گيلاس مي گيرم و زير اندازي از لطافت گل برگ هاي ياس و سقف خانه دلم را از سايه سار سرو كه هميشه پا برجاست تا دلم هميشه پا برجا بماند تا نكند كه روزي باد درخت همسايه آن را از جا بكند و به يغما ببرد.
تــولـدم مبـارک
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:10  توسط مريم
|

بعد از تو اشكم دامنم را رنگ خواهد زد نميآيي؟
غم جاي دستانت به مويم چنگ خواهد زد نميآيي؟
با هميشه عقل من با عشق مي رقصيد، عاشق بود
بي تو ولي ساز دلش از جنگ خواهد زد نميآيي؟
با شعر خود ميآمـدم در پيش تو در شهر روياها
بــي تو ولي پــاي غزل هم لنگ خواهد زد نميآيي؟
ياران هميشه با نوازش شستشو مي داد روحم را
بعد از تو بر آيينه من سنگ خواهد زد نمي آيي؟
بــا رفتنت گفتي « دلت آهــن شد دريا دل آبي »
بعد از تو حتي آهن من زنگ خواهد زد نمي آيي؟
بودي ،قلم در زندگي بس بود و آهنگ تو را ميكرد
بي تو ولي حرف از اتاقي تنگ خواهد زد نميآيي؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 10:43  توسط مريم
|